هو
اندیشهی عرفانی همزاد آفرینش بشر قدم به عالم وجود نهاد . آدمی دور مانده از نیستان عالم معنا از ابتدای تاریخ ، در آتش فراق مینالد و میموید و بر آن است که به مقام إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ (البقرة: ١٥٦) بازگردد . از آن زمان که آدم صفی الله با خوردن میوهی ممنوعه از بهشت عدن و مجاورت حریم قرب الهی رانده شد و به اسفل السافلین روانه شد، همواره در آرزوی بازگشت به قاف قرب میپوید . بر باور صوفیان میوهی ممنوعه همان معرفت الله بود که آدم با بلعیدن آن به سرّالاسرار واقف گشت و از آن رو غم و غصه بر سر او باریدن گرفت که گفته اند :
هرکه او آگاهتر پر دردتر هرکه او بیدارتر رخ زردتر
(مولوی ، 1385:ص31)
هیمان و عطش آدمی در جستجوی کورسوی معرفت از ابتدای تاریخ ، عطشی نانشاندنی بوده و در هر دین و آیینی طالبان این طریق بیشمارند . و پیغمبران ، شرابداران حریم کبریایی ، بعث گشتهاند تا جرعهی معرفت و وصل به گلوی لب تشنگان طریق حق ریزند . در هر مذهب و ملتی عاشقانی اند که طرقه وار خود را به آتش میزنند . در افسانههای محلی خراسان ، طرقه نام مرغی است که در آرزوی رسیدن به خورشید بال میزند ، و بزرگان قوم او را راهنمایی میکنند که اگر هزار و یک نام مبارک حق -تعالی- را به خاطر سپری چون به خورشید رسی نخواهی سوخت . طرقه هزار و یک نام جلیل آموخت و پر کشید و با هر بال زدنی نامی به زبان میآورد و با ذکر آن عروج میکرد اما چون به آفتاب رسید نام هزار و یکمین را فراموش کرده در تاب آفتاب سوخت .

هو
شورانگیز در دستان تو فریاد میکند و مرا با خود میبرد تا شب ، و همآغوشی باد با سیاهی گیسوی تو ... باد عریان دست در زلف سیاهت مرا به جغرافیای جنون میخواند ... چشمانم در هم آغوشی با دستانت فریاد میکند و من بار میگیرم از آفتاب چشمان تو ....
تو تعبیر کدام رویای نیمشبان منی ای آفتاب سپیدپوش که اینچنین نفسم به بوی تو آغشته است ........................
در من درد متولد میشود ، من فرزند اشک میزایم و تو لبخند میزنی و میخوانی ... «خدایا خلوتی امشب که با دلدار بنشینم.................................»

به باد حسادت میکنم که بوی تو را به دوش میکشد و به مهتاب که از تو نور میگیرد ... به آسمان که با نگاه تو عشق میبازد و به باران که به لمس تن تو معتاد است ....
من به رازقی تازه شکفته مینگرم که دنبالهی عبور توست .... و حسد میکنم به طلوع شبنم در آستانهی مهر...
من مینگرم به مژگان ماه که آهسته بر در به انتظار صبح نگاه توست و به گلهای قالی که از لمس نگاه تو می رویند ......
حکمت خلقت آدم ؛ قسمت اول (کشف حجاب از سیمای میوهی ممنوعه)
هو
و آن گاه از بهشت رانده شد ...
بیچاره آدم که با میوهی ممنوعهی سر در چاه اندوه غصه غصه بارید ...
آری این است سزای آنکس که بر گوهر معرفت دست یابد ...
ندایی آمد :
«او را از بهشت بیرون کنید و به سرزمین غربتش روان کنید .
خشم و شهوت در کارش کنید تا دوبین گردد و ما را فرا یاد نیارد.
تا فراموش کند کیست . تا نداند خداست .....
تا بخورد و بچرد وبخسبد و بیامیزد و بمیرد ...... زیر بار جهالت .
فرشتگان ! او را به بال خود بیاویزید تا یک روز بازگردد و ای چارپایان درازگوش سویی از او را در دمب خود ببندید تا سوی تاریکیاش با روشنایی برابر افتد تا خاصیت آینگی یابد.. و عکس ما را باز بتاباند... ای ابلیس لعین به اندرون او در شو ! تا همیشه در کشاکشی با تو بیچارهوار به ما روی آورد.
به اسفل السافلین دنیا ببریدش به عالم ملک به شهادت تا دیگر نبیند حقیقت را و درچارسوی مجاز سرگرم بیع و شری باشد.
این است سزای آن کس که بر گوهر معرفت دست یابد . معرفت یافته را چه به لذت ؟چه به شادی ؟... او را درد میباید ... ای حوادث بر سرش ببارید که «مرد را دردی اگر باشد خوش است.» ای رنجها در آغوشش کشید ... و ای دردها لب بر لبانش نهید و آنقدر در قلبش بدمید تا چون قرابهی شیشهگران بزرگ شود ... که مکان من دل آدمی است که در آسمان و زمین نخواهم گنجید ...

بی سلام و سرعنوان این نامه را تنها با نام تو آغاز می کنم ... تو که تفسیر بودن در عروق روح منی ...تنها نشانهی حیات در کالبدی بیجان و سرد ، و تنها شریان حیاتی در قلبی که تا نتپیدن فاصلهای ندارد ... تو که با آمدنت در من هزار نطفهی امید میکاری و من ، بار میگیرم از آفتاب دیدن تو.
در این دیار غریب ، همخانهی ظلمتم ای نور ... ای آفتاب ... میتابی بر من همچون همیشه اما دریغ و درد که این نهال ، ناشکفته هنوز ، روی در عدم دارد.
بیکس و بییار و غریب میرود این مسافر بیمقصد.......
یادش به خیر ... آن وقتها که عاشق بودم یا شاید ... اسیر توهم عاشق بودن ، با خیالت میرفتم تا خنکای صبح . و بالشم پر میشد از عطر تن تو ... همآغوش خیال دست در زلف سیاهت میرفتم تا انتهای اضمحلال اسارت باکرگی . یادش به خیر آن روزها هنوز در سرم آرزوی وصل غوغا میکرد ...
با یادت غوطه ور میشدم در سرمستی و با نامت هزار بار تعمید میشدم ... چشمانم هرزه میشد و آرام غل میخورد بر شیارهای لبانت و شیرینی این همبستری ، شورابه ای میشد و از منافذ چشمم راهش را به بیرون می جست.
یادش به خیر آن روزها که خستهحال شاهد عشقبازی هزاران ماهی کوچک با تنگ بلور حضورت بودم و در خود میشکستم روزی هزار بار ...و نوازش نگاهت را بر گونههای شرمگینم به گدایی می نشستم.........
یادش به خیر ...آن روزها که مرغ خانهی همسایه بال می کشید تا اوج مهربانی دستانت.... و ناتوانی و بی بال و پریام را به رخم می زد ... گناهِ چون من مرغان خانگی گناه بی بال و پری نیست گناه پایبستگی است ... خفاشم که دشمن نور نه ، ناتوان از دیدن نورم .....
آن روزها که « عشق ، در بستری از نور و سرور» آتشی برمیافروخت و سراپایم را می سوخت ،من پر بودم از نیاز بودن و شور زندگی در قلبم بر سیمای مرگ در دوردست ها تف میکرد ....
آن روزها ... آه ...چقدر یاد آن روزها شیرین است .آن روزها که دلسپرده بودم .و دلم را به جرم بیخبری به چارمیخ قساوت نکشیده بودم. اما زمان گذشت و من خسته از رنج غربت بی تو در بیکرانهی بیگانگی غوطه میخورم بر روی نگاه این بیگانگان به ظاهر یگانگان.
با خود زمزمه میکنم :
عجب زمانهایست !
عجب زمانهی شومیست !
یگانه ها همه با یک «ب» بیگانه میشوند ...
ای پروانه ی آتش باز درین غوغای دربهدری درمانده ام و بیتوام پشت و پناهی نیست ...شمعی ام در گذار باد ، در عنفوان خاموشی ... شاید امید تنها ، نامی بود که روزگاری برای دلخوشی به من آموختندش و چون امید پسرک همسایهی ما بیچاره در تصادفی هولناک به پایان رسید. و اکنون من نیازمند یاری تو مثل همیشه یا شاید فراتر از هرروزم .... کُمَ.......................................کْ کُ............مک
من گمشده ام ، مرا بیاب . من می ترسم ، سردم است . اینجا تاریک است ، مرا بیفروز ...........
آآآآآآه افتادم ، دستم را بگیییییییر در گردابی افتادم . ای دو ساقه ی سبز نوازشْ دستانت ، مرا بیرون کش . و به ساحل برسان . من به تنفس دهان به دهان محتاجم . ببین بدنم چقدر سرد است ...اکسیژن نگاه تو دیرگاهی است که در شریانهایم جریان ندارد....احساس میکنم مرگ در یک قدمی است . آیا مرا به دست او میسپاری ؟؟؟
من خواب دیدهام که با تو می روم تا انتهای مسیر دریا و میرسم به ساحل امن حضور و می نوشم ...یک استکان چای داغ ، ای تعبیر خوب خوابها ، این خواب تعبیری دارد ؟ یا همچون زندگانیم بیتعبیر در بستر کلیشه و تکرار زخم بستر گرفته است....
من از تکرار میترسم ............
..... از تاریکی میترسم ..............
از نگاه هرزه آنها که بیخبر از اندیشه و امکان ، به چشمهای فرورفته و اندام برآمدهام میخندند میترسم..................................................
من از تعفن یأس در سطل آشغال روزمرگی میترسم .......
و از تجاوز منطق جبر بر استعداد اعیان ثابته می ترسم .............................
مرا به یاد بیاور . چشمان من دیرزمانی است که نابینا شده اند اما دستانم همچنان به لمس حضور تو معتادند.
دیگر به خود دروغ نمیگویم ، نه من عاشقت نیستم ، چرا که هیچ حرارتی در سنگی که بر کرانهی چپ سینهی من نهادهاند ، نمییابم ... دیگر حتی به پروانگان تو حسادت هم نمیکنم آخر پروانه ای باید که حسد کند بر پروانهای ...
قبل از نابینا شدنم ... تنها خانهای که میشناختم خانگاه تو بود ... لاجرم اینک نیز گریزگاهی ندارم جز پناه تو ... در آستانهی در مینشینم تا آن زمان که بردرآیی و مرا از زمین برگیری که پاهایم قدرت آمدن به سوی تو را ندارد. پاهایم درد میکند انگار شکستهاند.....
من پناه میجویم به تو از من .. (من) این لفظ گوشتآلود فاسد شده .که کرمک پیله در آن خفقان میگیرد و می میرد.
چقدر هوا سنگین شد ... انگار نفسم دارد باز می ماند... تازه فهمیدم این پیلهی من است که دارد
در اطرافم چنبره می زند ... لحظههای مردن در پیلهی ابریشمین من فرارسیده است . در اعیان ثابته ام برای من برات پروانگی صادر نکردهاند ....
من میروم ..اما هنوز هم ...
آه مژهای از چشمم افتاده است . بگذار تا یک آرزو کنم و بعد بروم ...
ای آفتاب بتاب تا تمام کرمکان ابریشم ، بال کشند و بسوزند بر شمع نگاهت .... بگذار تا همه پروانه شوند.
کرم ابریشمی که پروانه نشد.
هو
درآمدی بر عرفان و هنر
عشق ، تجلی دلدار است وتابش انوار حضرتش در آینهی کائنات که اتش به خرمن سوختگان درميزند و رهروان طریق صعبش را حلاوت اشتیاق میچشاند.احمد به حراء می کشدو عیسی به صلیب . ماهی یونس میشود و سینای موسی . منصور بر سر دار میکند و شمس پرنده لاابالی وار میکند . سرّ عاشق عیان میکند و مردان راه ، رقصان میکند . عین القضات را به نفت و بوریا مییپارد و لقمان حکیم ، مجنون و شیدا میدارد . آب حیات است که غرقگان بحر معرفت را تشنه میکند و بادهی چون نبات است که کام خاکستر شدگان را شیرین میکند.
عشق تفسیر کلام «نفختُ فیه من روحی» و ترجمان قول «لایسعُنی ارضی» است. معنی «لولاک لما خلقتُ الافلاک» است و افشای راز «کنت کنزاً مخفیاً» و حزن همدم همواره عشق است و مایهی طلب و طلب سبب روی اوردن به جلوه جمال جانان و زیبایی : که محل جلوهی اوست چرا که «إن الله تعالی جمیل و یحب الجمال» و چنین است که عاشق روی به هنر می آورد و هنر غلام آفتاب عشق است که «همی از آفتاب گوید» و جز عشق خدایی ندارد . هنر عشق است و عشق هنر . و هنر داروی جان است که بر دلهای مجانین دل افگار مرهم میگذارد و سوختگان لهب فراق و سرگشتگان وادی حیرت را به نسیم عنایت مینوازد.
در رنگهای نقاشی پنهان میشود و دلربایی میکند بر پیچ قلم نی مینشیند و واژگان را به رقص میآورد . در اسلیمیها و مقرنسها و طاقهای مساجد طنازی میکند. خاک بیجان کاشیها را روح آسمانی فیروزهای رنگ میدهد . بر بالهای سیمرغ نگارگری مینشیند و مرغان جهان ، بی سامان میکند. بر ترنج قالی مینشیند و بیقراران را دل ، رنجه میدارد. و موسیقی که پژواک آوای عشق است . بر گوش جان مینشیند و زاهدان و سجادهنشینان را مجانین کوی میکند.
زاهد بودم ترانه جویم کردی
میخواره بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی
و قاریان قرآن را چغانهگیران و ترانه گویان میکند :
در دست همیشه مصحفم بود
در عشق گرفتهام چغانه
اندر دهنی که بود تسبیح
شعر است و دوبیتی و ترانه
و مرد موسیقی شناس را به سپاسگزاری از لحن موسیقی خلقت وا میدارد به قول شیخ عطار :
دارد از جان مرد موسیقی شناس
لحن موسیقی خلقت را سپاس
و نوای موسیقی انعکاس صدای اوست در آینهی جان
ما چو چنگیم و تو زخمه میزنی
زاری از ما نی ز تو زاری میکنی
ما چو ناییم و نوا در ما ز توست
ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست
و اینگونه بود که از دیرباز آلات موسیقی در خانقاهها برای دست افشانی و سماع صوفیان به کار گرفته شد . قوالان با صوتی ملیح به نغمهسرایی میپرداختند و صوفیان ، به سماع نغمات آنها به غبارافشانی جان میپرداختند . و نقل است که داود –علیه السلام- در محراب بربط مینواخت و غنا ساز میکرد و نقل است که : «هر مقامی از پیغمبری صلوات الله علیه پیدا شد و به جهت عرض حاجات به درگاه قاضی الحاجات ...حضرت موسی در وادی ایمن در مقام عشاق ناله و مناجات کردی و حضرت یوسف در قعر چاه و زندان به مقام عراق گریستی و حضرت یونس در بطن الحوت به آهنگ کوچک افغان کردی و حضرت داود متراوریا برادرش جهت طلب مغفرت و آمرزش در آهنگ حسینی و نوروز عرب ناله کردی و حضرت اسماعیل در دعا در مقام رهاوی قرآن خواندی و در وقت رنج در عشاق ناله کردی و این چنین آوای دف و تنبور و نای و چنگ و رباب و بربط همراه رقص عاشقان و مرکب حرکت سالکان شد . قوالی را بسیای از صوفیان پر اهمیت و سودمند دانسته اند چنان که عزیز الدین نسفی مؤلف الانسان الکامل قوالی را برای رفع ملال اهل ریاضت و گشایش روحی آن ها واجب میداند . و صاحب کتاب مناقب الصوفیه میگوید : «عایشه –رضی الله عنها- روایت کند که روز عید رسول –صلی الله علیه و آله و سلم – نشسته بود کنیزکی حبش در آمد و پیش رسول الله صلی الله علیه و سلم قولی آغاز کرد و میگفت و دف میزد . امیرالمومنین عمر –رضی الله عنه – از در حجره در آمد و گفت : حجرهی رسول و آواز مزامیر؟
خواست که وی را زجر کند رسول (ص) گفت : یاعمر بگذار که هر قومی را عیدی است و عید ما این است.»
سرانجام در گذر ازمنه و قرون عرفان و تصوف آنچنان با موسیقی درآمیخت که بر جان و روح او نشست و او را نیز چون خود بی قرار و آشفته حال کرد. و سازها را به خروش و ولوله واداشت تا در غم فراق بمویند و ا گر در موسیقی سنتی و اصیل ما سوزی و حزنی است ، اثر عشق است که حزن ثمره عشق است . و حزن در موسیقی ما ناروایی نیست که روایی محض است و ارزش کامل چرا که به فرمودهی شیخ اشراق در مونس العشاق : «وصول به حسن ممکن نشود الا به واسطهی عشق و عشق هرکس را به خود راه ندهد و به همه جایی ماوا نکند و به هر دیده روی ننماید و اگر کسی وقتی نشان کسی یابد که مستحق آن سعادت بود، او ل حزن را بفرستد که وکیل در است تا خانه پاک کند و کسی را در خانه نگذارد و چون معلوم شد که عشق است که طالب را به مطلوب میرساند جهد باید کردن که خود را مستعد گرداند که عشق را بداند و منازل و مراتب عاشقان را بشناسد خود را به عشق تسلیم کندو بعد از آن عجایب ببیند »
و به قول استاد کسایی «حزن در موسیقی ما جان و دل را تلطیف میکند » پس این چنین عرفان در موسیقی ما اثر کرد و نوعی خاص در موسیقی موسوم به موسیقی عرفانی پدید آورد . نگاهی گذرا به سازها و مقامات و دستگاههای موسیقی ما و نامهای آنها گواه این تأثیر است. نام هایی از قبیل «یکتایی » «راحت روح» «سوزوگداز» «دلگشای» «دلنواز» و «جامه دران و...
منابع و مآخذ:
مناقب الصوفیه : قطب الدین ابوالمظفر منصور بن عبادی مروزی ، به کوشش محمدتقی دانش پژوه و ایرج افشار ، چاپ اول ع نشر کتابفروشی منوچهری.
تنبور از دیرباز تا کنون : سید خلیل عالی نژاد ، نشر دانش و فن ، چاپ اول ، 1376
مصنفات فارسی شیخ اشراق : شیخ شهاب الدین سهروردی ، به کوشش سید حسین نصر ، نشر پژوهشگاه علوم انسانی ، چاپ سوم ،1380